و همان پیوستگی معنای زندگیم شد
و چه زیباست زندگیم
که به تو محتاجم
دوباره آینهی شکسته. و دستانی زخمی از به دست گرفتنش.
دیگران صورتکان مکرر آن.
دوباره نگاه من در آینه
و تو...
آینه در برابر آینهاش نهاد،
ابدی گردید.
اینجا آینه دربرابر آینه نیست...
اینجا تنها آینهای است
و ابدیتت را هزاران بار تکرار نموده است...
پشت بام
رفتم رو بامی بلند. .با ترس و لرزی زیاد. شاید
بیشتر از همیشه. خواستم سریع بیام پایین، اما نمیدونم چی شد که وایسادم.اطراف رو خوب نگاه کردم، برعکس همیشه. دیدم.شنیدم. به سمت لب بام رفتم.برای اولین بار پایین رو از اون بالا دیدم. دنیا اینجا چه کوچک و متفاوت بود... آدما خیلی ریز. خیابونا شلوغ و خانهها ساکت.باد فخری فروخت. وکبوترا کنارم آرام گرفتن. اینجا نمیدانی چه کسی گداست و کی پولدار؟کی سالم است و کی بیمار؟ همه ریزند. در حرکت پرتکرار...
با فریادی رساتر از نجوای رو سجاده، بدون ترس صدایت زدم...
شنیدی؟!
تولدت مبارک عزیزم.
امروز
وقتی داشتم آینه تو اتاقم رو دستمال می کشیدم،بازم همون صدای همیشگی رو از دیوار
شنیدم.صدایی که هرشب منو از خواب بیدار می کنه.گاهی ازش می ترسم و منو به فکر می
بره که این صدا از کجا میآد؟بعضی وقتام میگم شاید این صدای یه روحه که از دیوار
میآد شاید گرم و سرد شدن اتاقه که ایجادش می کنه.
شایدم خود دیواره که می خواد
تنهاییاشو بامن قسمت کنه.
نمی دونم این صدا چیه اما هرچی که هست از تو دیوار پشت آینه ی اتاق منه...